در قسمت اول این مطلب، از اتفاقات و ماجراجویی‌های زندگی یک کار‌آفرین، ۲ درس آموختیم و دیدیم که این حوادث، چطور توانست به او در ایجاد انگیزه و غلبه بر ترس کمک کند. با ما در ادامه این مقاله از استارتاپت، همراه باشید تا ماجراهای بیشتری از زندگی این کارآفرین را با هم بخوانیم و با شگردهای او برای غلبه بر ترس آشنا شویم.

تمرکز و غلبه بر ترس

درس سوم: تمرکز خود را برای بدترین زمان‌ها تقویت کنید

از پنجره سمت چپ راننده، به پایین و سمت چپ خود نگاه کردم. دیدم که جاده یا شانه راه نیست بلکه دره‌ای شیب‌دار است که کف آن را نمی‌توانم ببینم. چشمانم را به سمت جاده برگرداندم، نوار باریکی از خاک وجود داشت که از پنجره، سبز و قهوه‌ای به نظر می‌رسید و مثل یک کابوس بود. احساس می‌کردم که با سرعت ۱۰۰ مایل در ساعت حرکت می‌کنم. به سرعت‌سنج نگاه کردم، سرعتم حتی به ۲۰ هم نرسیده بود اما به هر حال ترمز کردم؛ چون خودم را بیش از حد ترسانده بودم.

زندگی با سرعت در حال حرکت است. اگر در پیچ‌ها سرعت خود را کم نکنید، از صخره‌ها فرو می‌افتید و می‌میرید.

نکته کلیدی در مسیریابی رانندگی صحرایی، این است که باید به مقصد نگاه کنید نه موانعی که سر راهتان قرار دارند. من در سال ۲۰۱۷ به این درس نیاز داشتم. یک مشتری مهم را از دست دادم و هرگز نمی‌توانستم شخصی را جایگزین او کنم یا داستانم را به فرد دیگری بفروشم. درآمدم حدود ۴۰ درصد، کاهش یافت و دچار خشم و عصبانیت شدم. تنها چیزی که می‌توانستم به آن فکر کنم، این بود که چطور این مشتری را از دست دادم و تنها تضمینی که وجود داشت، این بود که نمی‌توانم هیچ داستانی بفروشم.

به دلیل ترس از شکست می‌خواستم تمام کارم را تغییر دهم. تابستان سال گذشته بود که درسی در مورد واکنش نشان دادن بیش از حد، در ماجراجویی دیگری در رانندگی خارج از جاده، یاد گرفتم. چند بار در آن مسیر رانندگی کردم و سعی کردم راه‌ها را به ذهن بسپارم تا بتوانم سریع‌تر رانندگی کنم. برای بار سوم قبل از رسیدن به مانعی که ۲ دفعه قبل برایم مشکل‌ساز شده بود، توقف کردم.

محلی که هر ۲ تایر باید روی آن قرار می‌گرفت، به حدی به هم نزدیک بود که من فقط می‌توانستم ۲ لاستیک‌ ماشین را از آن عبور دهم و ۲ عدد دیگر باید به حفره‌ها و صخره‌ها برخورد می‌کرد. هم آسان بود و هم مشکل! پیش خودم مجسم کردم که به کجا می‌خواهم بروم، بعد پایم را از روی ترمز برداشتم و به مسیر ادامه دادم.

غلبه بر ترس و راننده روبرویی

روبه‌روی من راننده‌ای بود که شرایط را آسان گرفت. ماشین او مجهز به سیستمی بود که به او اجازه می‌داد، هر ۲ لاستیک را روی زمین نگه دارد. او حتی می‌توانست از برخورد با ریشه‌ها، صخره‌ها و حفره‌ها جلوگیری کند اما حتی تلاش نکرد که این کار را انجام دهد. او با خطری که من سعی داشتم از آن اجتناب کنم، روبه‌رو و در آن گرفتار شد. من می‌توانستم او و همسفرش را ببینم که به شدت با ضربه‌های ماشین جابه‌جا می‌شوند. از فاصله ۲۰ مایلی در بین صدای موتور اتومبیل، صدای خنده‌های از ته دل آن‌ها را می‌شنیدم، در حالی که به سرعت به مسیرشان ادامه می‌دادند. آن‌ها توانسته بودند غلبه بر ترس را برای عبور از موانع تجربه کنند.

من به وضوح مسئله را بیش از اندازه بزرگ کرده بودم. پایم را روی گاز گذاشتم و برنامه محتاطانه خودم را ادامه دادم و آن را با ایمنی پیش بردم و از این کار، به خنده نیفتادم.

درس چهارم: برای خطر آماده شوید

به‌یادماندنی‌ترین نقدی که در سال‌های اول کارم به عنوان یک کارآفرین دریافت کردم، مربوط به یک سردبیر بود که می‌گفت داستانی که نوشته‌ام برای بخش ورزشی خوب است، اما او به چیز قوی‌تری نیاز دارد. من ازخودراضی شده بودم و باید خودم را تحت فشار بیشتری می‌گذاشتم. یکی از کارهایی که انجام دادم، به دنبال ماجراجویی رفتن بود. هرچه در ماجراجویی‌های بیشتری شرکت می‌کردم، ریسک‌پذیری بیشتری در خود احساس کرده و غلبه بر ترس از شکست را تجربه می‌کردم، چیزی که قبل از این‌ها در شغلم وجود نداشت. من موقعیت‌های بدنی سختی را که با آن‌ها دست و پنجه نرم کرده بودم، شناسایی کردم تا ببینم آیا می‌توانم با آن‌ها مقابله کنم یا خیر و چه چیزهایی را از انجام آن‌ها می‌توانم یاد بگیرم.

من در یک سری مسابقات اسکی در آلاسکا شرکت کردم. در میشیگان بزرگ شده بودم و فکر می‌کردم که تحمل سرما را دارم. اما اشتباه می‌کردم. اولین روزی که در آلاسکا بودم، هوا منفی چهل درجه بود. قبلا هرگز احساس نکرده بودم که تخم چشمانم احساس سرما کند، اما این چیزی بود که آن روز حس کردم. بعد از چند دقیقه در تمام بدنم احساس درد می‌کردم و به خود می‌پیچیدم، اما افراد ساکن آلاسکا ساعت‌ها در آن هوای سرد بودند، بدون آنکه احساس ناراحتی داشته باشند. در تعجب بودم که آن‌ها چطور چنین شرایطی را تحمل می‌کنند. به همین دلیل دوباره به آلاسکا برگشتم تا در مورد آن تحقیق کنم.

وقتی در مارس سال گذشته به آنجا رفتم، وقتی می‌خواستم از کسی آدرس را بپرسم، شیشه‌ها یخ بسته بودند و نمی‌توانستم آن را پایین بیاورم. در جایی که احساس می‌کردم پارکینگ باشد، توقف کردم و دیدم که آن محوطه به ارتفاع سه فوت زیر برف قرار دارد. دستکش‌ها و کلاهم را پوشیدم و از روی دماسنجی که در آن محل نصب شده بود، دیدم که هوا منفی بیست درجه است. لبخند زدم. این دقیقا همان چیزی بود که نیاز داشتم. از ماشین بیرون رفتم و لبخندم محو شد. سوز شدیدی از سرما به من برخورد کرد که باعث لرزشم شد.

غلبه بر ترس و گرم شدن

چند دقیقه برای گرم شدن، در لابی منتظر ماندم. اما در نهایت بیرون رفتم، چون ۳۶۰۰ مایل رانندگی نکرده بودم که در ساختمان بمانم. صاحب آن هتل، الانور، به گرمی از من استقبال کرد و با هم شروع به قدم زدن کردیم. او از من درخواست کرد تا همراه با او به اتاقش بروم، جایی که در آن کار آموزش را انجام می‌داد. معمولا این کار را در محوطه خارجی انجام می‌دادند، اما نه وقتی که هوا منفی بیست درجه بود. هوا واقعا سرد بود!

در واقع سرما، یک چالش همیشگی و خطر حیاتی برای الانور، همکارانش و همچنین مشتریانش بود. ولی این یک مانع درون جاده نیست که انسان بتواند به راحتی از آن اجتناب کند. اما او چاره‌ای به جز تحمل این شرایط ندارد و تجربه سال‌های متمادی این موضوع را به او یاد داده است.

الانور می‌داند که بسیاری از مشتریانش تجهیزات لازم را ندارند، به همین دلیل مقدار زیادی از این تجهیزات را برای قرض دادن به آن‌ها دارد. قبل از شروع درس، جنا مدیر دفتر، تجهیزات هوای سرد جدیدی به من داد، کاری که برای تمام مشتریان انجام می‌دهند. برای پایین تنه، شلوار جین بلند، زیرشلواری مخصوص سرما، جوراب‌های پشمی و بوت پوشیدم که مناسب سرمای سنت لوییس بود. برای بالاتنه چند سوئی شرت، کت، دستکش و کلاه پوشیده بودم. این کل تجهیزات مناسب هوای سردی بود که من داشتم. اما این‌ها کافی نبود. جنا به من چند کت و بوت که مخصوص قطب شمال بود، پوشاند. اگر اصرار می‌کردم که با همان لباس‌هایی که دارم وارد محوطه سورتمه‌سواری شوم، جنا هرگز به من اجازه نمی‌داد.

ردپای سگ‌های سورتمه به شکلی عمیق روی زمین می‌ماند. اگر شرایط، خوب پیش نرود، سورتمه دچار سانحه شود، یک ماشین برف‌روب با آن تصادف کند یا هر چیز دیگری، الانور و مشتری‌اش یا باید پیاده به محل هتل برگردند یا آنجا منتظر اتومبیلی باشند تا بیاید و آن‌ها را ببرد. پس اهمیت پوشش مناسب در اینجا مشخص می‌شود. خطر همین‌قدر جدی است.

من بوت‌های بزرگ را پوشیدم. آن‌ها به قدری بزرگ بودند که باعث می‌شدند بوت‌های سنت لوییسی‌ام کوچک و مسطح به نظر بیایند. جلیقه را پوشیدم و اینطور حس کردم که یک اجاق را در آغوش گرفته‌ام. من و الانور حرکت را شروع کردیم و بعد از حدود یک دقیقه فهمیدم که آن‌ها چطور این سرما را تحمل می‌کنند: آن‌ها برای مواجهه با این سرما آماده شده‌اند. به سختی می‌توانستم باور کنم، اما منفی بیست درجه آنقدرها هم غیر قابل تحمل نبود.

دیگر نیازی نبود از سرما بترسم و می‌توانستم غلبه بر ترس را تجربه کنم، بلکه می‌توانستم در زیبایی که من را می‌بلعید، غرق شوم. من فقط چهار رنگ می‌دیدم: سفیدی برف، آبی آسمان، سبزی کاج‌ها و قهوه‌ای درختان. هیچ صدایی به جز دستورات الانور به سگ‌ها نمی‌شنیدم، نه صدای هواپیما، نه صدای ماشین‌ها، هیچ!

بعد از گذشت یک ساعت، دوباره به محل هتل رسیدیم. تجهیزات سرما را درآوردم و کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و به سمت اتومبیلم رفتم. با احساس دوباره سرما، در دلم از الانور برای تجهیزاتی که به من داده بود، تشکر کردم. سوار ماشین شدم و بخاری را روشن کردم. خدا را شکر که در ماشین از سرما یخ نزده بود و هنوز باز و بسته می‌شد.

درس پنجم: از ترسیدن، نهراسید

درس‌های رانندگی خارج از جاده‌ها به من یاد داد که از مواجهه با موانع خود آری کنم. سورتمه‌سواری به من یاد داد که برای مواجهه با آن‌ها آماده شوم. مقابله با موانع چطور به نظر می‌رسد؟ من در تمام عمرم نسبت به ارتفاع احساس ترس می‌کنم. آیا می‌توانم غلبه بر ترس را تجربه کنم؟ مقابله با آن چه چیزی در مورد کار به من می‌آموزد؟ برای فهمیدن این موضوع در کلاس‌های بالا رفتن از درخت ثبت نام کرده‌ام.

من در یک روز تابستانی در حالی که هوای سنت لوییس، صد درجه گرمتر از آلاسکا بود، در کلاس‌های بالا رفتن از درخت شرکت کردم. مات، صاحب آنجا به من دستکش و لوازم مورد نیاز برای بالا رفتن از درخت را داد، من را به سیستم طنابی متصل کرد و به من یاد داد که چطور باید از درخت بالا بروم. خودم را بدون هیچ مشکلی به اولین شاخه‌ای که به اندازه کافی بزرگ بود تا بتوان روز آن ایستاد و تا زمین بیست فوت فاصله داشته باشد، رساندم و روی آن ایستادم.

ولی وقتی به آنجا رسیدم، یخ زده بودم. من کوهنوردی را دوست دارم، اما از ایستادن روی همچنین شاخه‌ای متنفرم. وقتی داشتم از درخت بالا می‌رفتم، می‌دیدم که طناب‌ها موثر بوده‌اند. وقتی که روی شاخه ایستاده بودم، باید به کارشان اعتماد می‌کردم. اما نتوانستم اعتماد کنم. باور نمی‌کردم اگر بیفتم، آن طناب‌ها از من محافظت می‌کنند.

تنه درخت را در آغوش گرفته بودم، در حالی که با طناب به آن وصل شده بودم و به گزینه‌هایی که داشتم، فکر می‌کردم. دو ترس توجه من را به خود جلب کردند. یکی از بزرگ‌ترین ترس‌های حرفه‌ای من این است که کاری را قبول کنم، اما نتوانم آن را به طور کامل انجام دهم. اگر کلاس بالا رفتن از درخت را ترک می‌کردم، این ترسم به حقیقت تبدیل می‌شد. اما من از ارتفاع هم می‌ترسم و اگر به این کار یعنی بالا رفتن از درخت ادامه می‌دادم، این ترسم امتحان می‌شد.

هزینه این کلاس ۱۵۰۰ دلار شده بود، در نتیجه ادامه دادم، از شاخه‌ای به شاخه بعدی و بعد بالا و بالاتر.

وقتی روی شاخه سوم بودم، ۵۵ پا از سطح زمین فاصله داشتم. ناگهان انگشتانم شروع به لرزش کردند و بعد پایم شروع به پیچش کرد. ده ثانیه صبر کردم تا شاید این حرکات غیرارادی متوقف شوند؛ بیست و سی ثانیه صبر کردم و هیچ تغییری نکرد. ناگهان فکری به ذهنم رسید: اگر این حرکات ناخودآگاه باعث شوند از درخت سقوط کنم، به خودم صدمه وارد کنم یا بمیرم، چقدر احمقانه به نظر خواهد رسید. فرزندانم باید تا همیشه بار این داستان را به دوش بکشند.

با خود فکر کردم این ارتفاعی که آمده‌ام، برای نوشتن یک داستان کافی است. بالاتر از این رفتن دیگر آزمون شجاعت نیست، بلکه خطرناک است. بنابراین تسلیم شدم و مطمئن بود که جمله هیچ‌وقت تسلیم نشو، همیشه کاربردی نیست.

غلبه بر ترس و تنه درخت

طنز جالب ماجرا اینجا است: برای پایین آمدن از درخت باید کاری را انجام می‌دادم که از آن می‌ترسیدم: قدم گذاشتن و پایین آمدن از درخت. هیچ چاره‌ای جز اعتماد کردن به آن طناب و استفاده از آن برای راحت کردن کار خودم، نداشتم.

ای کاش می‌توانستم بگویم که نتیجه تمام این کارها این بوده که حالا زندگی شجاعانه‌ای داشته باشم. من هنوز روزها، گاهی هفته‌ها و ماه‌ها به نسخه کامل شده‌ای از داستان که قرار است برای سردبیران مجله‌ها بفرستم، خیره می‌شوم، قبل از اینکه برای گرفتن جواب منفی خطر کنم و آن مقاله را برایشان بفرستم. اما شکی نیست که زنده ماندن در برابر خطرات جسمی به من یاد داده است که خطرات شغلی و حرفه‌ای را تحمل کنم. بدین ترتیب، می‌توانم غلبه بر ترس را تجربه کنم.

سال گذشته من قرارهایی را برای سفری ۱۶ روزه به اروپا، به پنج کشور، شش هتل و شش هواپیما و شش قرارداد برای چهار شرکت، جمع‌آوری کردم. این بی‌پرواترین پروژه‌ای بود که تاکنون انجام داده بودم. در ابتدای زندگی‌ام به عنوان یک کارآفرین مستقل، هرگز نمی‌توانستم چنین چیزی را برنامه‌ریزی کنم. قبل از انجام این سفر به شدت مضطرب بودم. با خودم می‌گفتم نمی‌توانم این کار را انجام دهم، چه فکری با خودم می‌کنم؟ چه داستان‌هایی ممکن است در کشورهایی که حتی نمی‌توانم به زبانشان صحبت کنم در فرانسه، بلژیک و ایتالیا، برایم اتفاق می‌افتد؟

به زمان‌های گذشته نگاه می‌کردم و چیزی که از آن ترسیده بودم را به یاد می‌آوردم و برای خودم مجسم می‌کردم که اگر توانسته‌ام از آن بگذرم، پس از این مشکل هم عبور خواهم کرد. در مجموع تمام این تجربیات من را آماده کرد، مثل تجهیزاتی که در آلاسکا به من در برابر سرما کمک کرد. مثل رانندگی خارج از جاده، به جای تمرکز بر اینکه چه اتفاق‌هایی اشتباه بوده‌اند، روی داستان‌های خودم تمرکز می‌کنم. من همچنین متوجه شدم که حتی اگر کل سفر به وحشتناک‌ترین شکل ممکن بگذرد، به خاطر همین شرایط من چیزهای زیادی از آن یاد می‌گیرم.

بین شجاع بودن و احمق بودن مرزی وجود دارد. این مرز کجا است؟ من نمی‌دانم. هربار که به یک ماجراجویی جدید می‌روم، فرق می‌کند. اگر یک روز بفهمم این مرز چیست و کجا است، حتما کتابی می‌نویسم و میلیون‌ها نسخه از آن را می‌فروشم و تا آخر عمرم را به راحتی زندگی می‌کنم. در حال حاضر، من به دنبال داشتن یک زندگی جسورانه همراه با دانایی و تجربه هستم. این به کار و زندگی شخصی‌ام کمک می‌کند و از گزینه‌های دیگر هیجان‌انگیزتر به نظر می‌رسد.

در واقع می‌دانم که مرز بین حماقت و شجاعت کجا است: درب ورودی هواپیما. یا به طور دقیق‌تر آن درب هواپیمایی که در سال ۱۹۹۴ به آن آویزان شده بودم. اغلب با خودم فکر می‌کنم که آن استاد پرش، وقتی دید که خودم را رها نمی‌کنم، در مورد من چه فکری می‌کرد؟ او دوباره دستورالعمل‌های پرش را برایم گفت و من در نهایت خودم را رها کردم.

به سمت زمین سقوط کردم. در طول تمرینات آموخته بودم که باید تا ده بشمارم سپس به دنبال چتر نجات خود باشم که تا آن زمان توسط آن بند ایستا باید باز شده باشد. در هیچ زمان دیگری از زندگی‌ام این‌قدر به معنای واژه‌ها دقت نکرده بودم. در دلم شروع به شمارش کردم، به شماره دو و یک رسیدم و ناگهان دیدم که به آرامی در حال پرواز هستم. با حرکات زیگزاکی خودم را به سطح زمین که همان مزارع کشاورزی و زمین‌های سبز روستاهای جنوبی میشیگان بود، رساندم و در یک منطقه بایر فرود آمدم. وقتی به زمین رسیدم، لبخند زدم و از اینکه دوباره روی این سطح قرار دارم، احساس سپاس می‌کردم. به همه می‌گفتم که احساس فوق‌العاده و بی‌نظیری بود و دروغ‌های بزرگ‌تر دیگری که یادم نیست ولی برای خودم مسلم بود که دیگر هرگز، هرگز، هرگز و هرگز این کار را دوباره انجام نخواهم داد مگر اینکه یک مشتری برای نوشتن داستانی در این باره به من حقوقی بدهد.

این ۵ درسی بود که من از ماجراها و حوادث هولناکی برایم پیش آمده بود یاد گرفتم. امیدوارم این مطلب به شما هم برای غلبه بر ترس و استرس در موقعیت‌های حساس کمک کند.