شبی که فهمیدیم برای خانه جدید خریدن، باید مبلغی بیشتر از آنچه توافق کرده بودیم، به صاحب‌خانه پرداخت کنیم در حالی که داستان‌های خنده‌داری تعریف می‌کردیم، صفحات فضای مجازی فروشنده را بررسی می‌کردیم.

من گفتم: «آنها احتمالا سگشان را مجبور می‌کنند، بیرون از خانه و در این هوای سرد بخوابد.»

لارا گفت: بله و حتی بدون غذا …

«اوه، ببینید، آنها دوستی دارند! این روزها کی دوستی ندارد؟! چه خودپسند!»

از نظر ما، همه‌ کارهای صاحب خانه‌ای که می‌خواستیم آن را بخریم، اشتباه بود. ما اعداد و تاریخ‌هایی را در لیست دیدیم: آنها این خانه را چند سال پیش و با نصف قیمتی که ما اکنون پیشنهاد داده‌ایم، خریده‌اند. هنوز هم چند صد دلار بیشتر می‌خواهند. ببین چقدر هم جوان هستند! یعنی می‌خواهند با آن چند دلار بیشتر چه کار کنند؟

من گفتم: شاید اگر ما را دیده بودند، بیشتر از سایر زوج‌ها از ما خوششان می‌آمد.

لارا گفت: دیوانه‌ای؟ در حالی که به صفحه‌ کامپیوترش خیره شده بود. لورا باز گفت: اوه خدای من، آن لباس عروس را ببین! شاید به زودی بخواهند از هم جدا شوند.

شاید دارم اغراق می‌کنم. درست به یاد نمی‌آورم. ولی می‌توانید حدس بزنید که بعد از ظهرمان چگونه گذشت. ما داشتیم جمله‌ای را که «E.B.White» یک بار گفته بود، زندگی می‌کردیم: «یکی از وقت‌گیرترین کارها این است که برای خود، دشمنی داشته باشیم.»

این موضوع در اواخر ژانویه‌ ۲۰۱۸ بعد از چند هفته‌ پر از استرس، اتفاق افتاد.

مشکلات خانه جدید خریدن

ماجراهای جالب در مورد خانه جدید خریدن ما

ما بالاخره می‌توانستیم خانه جدید خریدن را تجربه کنیم که آن را مدیون کار تمام وقت لورا بودیم. اما مهم نبود که امتیاز کارت اعتباریمان چقدر است، وام‌دهندگان با فهمیدن اینکه ماهیانه چقدر درآمد داریم، به ما وام نمی‌دادند.

از لحاظ مالی، نمی‌توانستیم در جایی که برای چند سال آنجا ساکن بودیم، خانه‌ای پیدا کنیم. جایی که محله‌ فوق‌العاده‌ای داشت و نیازی نبود راه طولانی را برای رسیدن به رستوران مورد علاقه‌مان پیاده‌روی کنیم. اگر از اینجا می‌رفتیم، دیگر خبری از عکس‌های زیبای برفی، باغ‌های گل رز و کتابخانه‌ کوچک انتهای خیابان نبود. شاید باید این زندگی را برای همیشه اجاره می‌کردیم و نمی‌توانستیم آن را بخریم!

مسئول معاملات املاکی که مشاورمان بود، برای ما یک حساب برای خرید خانه در منطقه‌ خودمان باز کرد. من این کار به شدت پیشنهاد می‌کنم.

به جای اینکه برای دیدن خانه‌ها و انتخاب خانه‌ مورد نظرتان وقت زیادی بگذارید و از این خانه به آن خانه بروید، می‌توانید به عکس‌های مختلف از تمامی زوایای خانه‌ها، از طریق اینگونه سایت‌ها دسترسی داشته باشید. توانایی مالی برای خرید یک خانه‌ چند میلیون دلاری را ندارید، فقط کافی است که موبایلتان را به یک تلویزیون بزرگ وصل کنید و از طریق صفحه‌ آن در خانه‌ دیگران قدم بزنید.

ما این کار را برای یک یا دو شب انجام دادیم و در نهایت خانه‌ا‌ی را که با معیارهایمان هماهنگ بود، پیدا کردیم. به یاد دارم وقتی برای بازدید از آن خانه رفتیم، وقتی لورا دستگیره‌ در آشپزخانه را کشید، دستگیره کنده شد، در حالی که در لیستی که در سایت قرار داشت، عنوان شده بود که آشپزخانه کاملا بازسازی شده است.

ماجرای پیداکرن خانه رویایی ما

چند هفته بعد، خانه‌ زیبایی پیدا کردیم، با یک در قرمز که در خیابانی پر از درخت و در محله‌ای نزدیک به مرکز شهر قرار گرفته بود. سه اتاق خواب داشت، ۷۰ سال پیش ساخته شده اما کاملا تعمیر شده بود، پارکینگ و پاسیو در قسمت پشتی خانه قرار داشت. ما قیمت مورد نظر آنها را پیشنهاد دادیم، اما فروشنده گفت که باید بیشتر در مورد آن فکر کند. روز بعد آنها با ما تماس گرفتند و گفتند که شخص دیگری مبلغ بیشتری را پیشنهاد داده است و ما آن خانه را از دست دادیم.

من و لارا به این چیزها عادت نداریم. ما رابطه‌مان را با این قرار شروع کردیم که همه چیز را آسان می‌گیریم و به راهمان ادامه می‌دهیم. از آن زمان تا حالا با خنده و راحتی، زندگی را ادامه داده‌ایم. در آوریل ۲۰۱۷، نامزد شدیم و برای پاییز همان سال، قرار جشن عروسی را گذاشتیم و برای آن برنامه‌ریزی کردیم. او و مادرش، دو نفر از آسان‌گیرترین افرادی که می‌شناسم، یک مراسم عصرانه متشکل از ۱۵۰ نفر را بدون هیچ مشکلی ترتیب دادند. در آخرین شب سپتامبر، در حالی که خورشید در حال غروب بود، پیمان زناشویی بستیم.

آنها چطور توانستند درخواستمان را رد کنند؟

اگر از من بپرسند، بهترین قسمت هر کنسرتی، ۲۰ تا ۳۰ ثانیه قبل از شروع آهنگ است. وقتی نورها را کم می‌کنند و شما سعی می‌کنید با چشمانی نیمه باز، خواننده را روی صحنه پیدا کنید. مثل راه رفتن بچه‌ای کنجکاوی در هال خانه در روز کریسمس است که می‌خواهد بداند بابانوئل چه هدیه‌هایی برای او آورده است.

تعطیلات آخرهفته‌ پیش، من و لارا و برادرم به کنسرت ویلی نلسون رفتیم. ما طرفداران سرسخت او نیستیم، اما طبق یک قانون کلی دیدن یک اسطوره ۸۵ ساله را از دست نمی‌دهیم.

ما زودتر از زمان تعیین شده، به محل کنسرت رسیدیم و مدتی سرگرم ساندویچ‌های هات‌ داگ و بطری‌های آبجو بودیم تا اینکه ساعت ۸:۳۰ روی صندلی‌هایمان نشستیم.

چراغ‌های بالای سرمان در همان لحظه خاموش شدند. منتظر ماندیم و منتظر ماندیم تا اینکه در پشت نورهای روی صحنه، خطوطی از کلاه و شمایل مردی را دیدیم که در طول صحنه قدم می‌زند. نورها، سالن را روشن کردند و در نهایت ما، ویلی را دیدیم که آنجا ایستاده بود.

اهمیت خانه جدید خریدن

جابه جایی در آمریکا اجتناب ناپذیر است

جایی خواندم که هر آمریکایی در طول زندگی‌اش به طور متوسط ۴۲۰۰۰ دلار برای موسیقی هزینه می‌کند. در جای دیگری خواندم که هر آمریکایی در طول زندگی خود به طور متوسط ۱۱ بار نقل مکان می‌کند. دریافتم که تا حالا بیش از آنچه باید برای موسیقی هزینه کرده‌ام و این جابه‌جایی سیزدهمین نقل مکان برای من محسوب می‌شد. برای تحصیل از مری ‌لند به کارولینا رفتم، سپس برای اولین شغلم به ویرجینیا رفتم و بعد دوباره خیلی زود به کارولینا برگشتم. چند کار در روزنامه و مجله پیدا کردم، به شارلوت و بعد از آن به محله‌ کوندو رفتم. فکر می‌کنم ارزش این را داشته باشد تا دوباره تکرار کنم که چقدر آن خانه را دوست داشتم، خانه‌ای با کفپوش‌های چوبی، هالی بزرگ و آشپزخانه‌ای کامل و زیبا بود. من طلاق گرفته بودم و تنها در صورتی می‌توانستم به شرایط جدید عادت کنم که برای مدتی به تنهایی آنجا زندگی کنم. شب‌ها را به پخت ‌و پز، کتاب خواندن و فیلم دیدن می‌گذراندم، در حالی که تنها بودم و کسی نبود تا با او حرف بزنم. به این نتیجه رسیدم که همه‌ اینها چقدر آرامش‌بخش هستند.

همانطور که چند بار به این موضوع اشاره کردم، لارا وارد زندگی من شد و زندگیم را به بهترین شکل ممکن تغییر داد. با او، مرد ۳۶ ساله‌ای بودم که می‌توانست آینده‌ای زیبا برای خود ببیند.

آن شب در سالن کنسرت، ویلی نلسون روی صحنه راه رفت، به گروه نوازندگان پشت سرش نگاه کرد، اما همچنان به راه رفتن ادامه داد و با یک جهش به آن طرف صحنه رفت و خارج شد. همه‌ ۲۰۰۰۰ نفر حاضر در سالن فکر می‌کردیم که این یک شوخی است. حدود نیم ساعت در سالن تاریک منتظر ماندیم، در حالی که نمی‌دانستیم واقعا باید چه کار کنیم.

ویلی دوباره با گیتارش به روی صحنه آمد، اما فورا آن را روی زمین گذاشت. او پشتش را به تماشاگران کرد، کلاهش را به سوی تماشاگران پرت کرد و باز از صحنه بیرون رفت. سی دقیقه بعد، اطلاع دادند که او بیمار است و دیگر نمی‌تواند برنامه‌ آن شب را ادامه دهد.

وقتی آن خانه‌ در قرمز را از دست دادیم، دقیقا حسی مشابه با آنچه در آن شب اتفاق افتاد، داشتیم.

خانه قرمزی که از دست رفت و یادآوری خاطرات

برای من، این دومین خانه جدید خریدن بود، اما برای لارا این اولین بار بود. در سال ۲۰۰۹ در کارولینای شمالی با همسر قبلی‌ام یک خانه خریده بودیم. خانه در حومه‌ شهر بود. در محوطه‌ای بود که نه روستایی تلقی می‌شد و نه شهری. جای خوبی بود و دوستش داشتیم. اما وقتی مسائل خوب پیش نرفت، برای فروش آن به مشکل برخوردیم و چند صد دلاری از دست دادیم.

  آن زمان به خودم گفتم که خانه‌ بعدی‌ای که می‌خرم یا باید در یک مکان باثبات شهری قرار داشته باشد یا به کلی دور از همه چیز و همه ‌جا باشد.

شاید شما نیز مثل من یاد گرفته باشید: در مورد آینده خودت انتخاب می‌کنی. ولی جایی در زندگی با موقعیتی روبه‌رو می‌شوی که در آن انتخاب، یک توهم است. یا دست کم انتخاب‌هایت محدود می‌شوند.

سال گذشته کار تمام وقت خود را ترک کردم تا کار نویسندگی را به انتخاب خودم شروع کنم و به خاطر آن انتخاب، توانستم پول بیشتری تا سال بعد به دست آورم.

اما مسئول املاک، مدارک دو سال پرداخت عوارض را به عنوان اثبات درآمد می‌خواست و چیزی که شرایط را بدتر می‌کرد، این بود که در همان زمان، چند مشتری در پرداخت هزینه‌ها دیرکرد داشتند و این ریتم نامنظم در حقوقم برای مسئول املاک چندان خوشایند نبود. اما لارا یک شغل تمام وقت با سابقه‌ زیاد داشت و به همین دلیل آن مرد به من گفت: «خب پس مدارک شما واجد شرایط نیست.»

نگفت: «خب ببینیم چه کار می‌شود کرد یا از مدارک همسرتان استفاده می‌کنیم. بلکه گفت مدارک شما واجد شرایط نیست.»

زندگی را به خوبی می‌گذرانیم و درآمد خوبی داریم، اما در شهری که یک میلیون نفر جمعیت دارد، پیدا کردن خانه‌ای که با قیمت، بزرگی و محل مورد نظر ما مطابقت داشته باشد، مشکل است.

خانه‌های دیگری را هم دیدیم، اما با وجود اینکه حداکثر قیمتی داشتند که ما می‌توانستیم پرداخت کنیم، به تعمیرات زیادی هم نیاز داشتند که برای ما هزینه‌ زیادی در پی داشت.

یافته ‌های جالب محققان آکسفورد درباره شهرهای بزرگ

در سال ۲۰۱۴ محققان دانشگاه آکسفورد مطالعه‌ای را منتشر کردند که در آن شارلوت پنجاهمین شهر از بین ۵۰ شهر بزرگ بود. به این معنی که بیرون آمدن از فقر در این شهر سخت‌تر از هر جای دیگری در کشور است.

جستجو برای خانه جدید خریدن من را با فاصله‌ واقعی بین فقیر و ثروتمند روبه‌رو کرد.

اگر انسان‌های خوش ‌شانسی مانند ما که حقوق کافی دارند، این چنین با مشکل مالی مواجه می‌شوند، پس معلم‌ها و پلیس‌های تازه‌کار و خدمتکارانی که حقوق اولیه آنها، حتی برای کرایه‌ اتاقی برای یک شب، جایی در حومه‌ شهر کافی نیست، چه می‌کنند؟

«این عقیده که ما با انتخاب‌هایمان تعریف می‌شویم و مسئول انتخاب‌هایمان هستیم، هسته‌ همه‌ داستان‌های آمریکایی است.» این جمله را کنت گرین‌فیلد در کتابش با عنوان افسانه‌ انتخاب نوشته است. در چند پاراگراف بعد او می‌نویسد: «اما اگر انتخاب دروغ باشد چه؟ اگر توانایی ما در انتخاب کردن کمتر از چیزی باشد که فکر می‌کنیم چه؟ اگر انتخاب‌هایمان، حتی آنهایی که فکر می‌کنیم واقعا خودمان انتخابشان کرده‌ایم، بسیار محدود شده باشند، چه؟»

شبی که آن خانه را از دست دادیم، من و لارا به اینترنت رجوع کردیم تا دوباره به دنبال خانه جدید خریدن بگردیم.

در تصویری که می‌دیدم کف زمین بنفش بود و گل‌های سفیدی داشت. دیوارها هم بنفش و خاکستری بودند. خانه خیلی تاریک به نظر می‌رسید، بنابراین سریع از آن گذشتیم.

چند روز بعد به این نتیجه رسیدم که تقریبا تمام خانه‌هایی را که مطابق معیارهایمان بوده‌اند، دیده‌ایم. برای لارا که سر کار بود و موسسه‌ املاکی، ایمیلی در مورد آن خانه که کفپوش‌های بنفش داشت، فرستادم.

برایشان نوشتم: «عکس‌ها زیاد جالب نبودند، اما دیدن خانه ضرری ندارد؛ درست است؟»

فردای آن روز ساعت ۱۱:۳۰ در حالی که باران می‌بارید، وارد خانه شدیم. قسمت ورودی خانه به شکل طاق بود، سمت چپ شومینه و در سمت راست خانه ناهارخوری و آشپزخانه قرار داشت. چیزی که توجه‌مان را جلب کرد، کفپوش‌های بنفش با طرح گل‌های سفید بود؛ آنها تماما از چوب ساخته شده بودند.

داستان خانه جدید خریدن

خانه ای که بوی مدرسه قدیمی می داد

محلی که در تصاویر ناامیدکننده به نظر می‌رسید، در واقعیت بسیار دلنشین بود.

خانه، ۷۰ سال قدمت داشت و بوی مدرسه‌ای قدیمی را می‌داد. برای چند هفته خالی و بی‌استفاده مانده بود، اما مشخص بود که با عشق ساخته شده است.

به پاسیوی آجری که در پشت ساختمان قرار داشت رفتیم، آنجا یک درخت بلوط بزرگ درست وسط حیاط قرار داشت، یک سایه‌بان و باغچه نیز داشت. دوباره به داخل خانه برگشتیم و در هال ایستادیم. لارا دست به سینه ایستاد و گفت:« بله باید اینجا را بخریم.خانه جدید خریدن همین است.»

همان شب پیشنهاد خرید را دادیم. روز بعد، مشاور املاک گفت که دو پیشنهاد دیگر نیز وجود دارد. با خودمان فکر کردیم که دوباره نمی‌گذاریم این اتفاق بیفتد. چند صد دلار بیشتر از قیمت تعیین شده، پیشنهاد کردیم. روز بعد مشاور املاک پیغامی فرستاد و خریدمان را تبریک گفت.

حدودا یکسال است که به این خانه که حیاط بزرگی دارد، نقل مکان کرده‌ایم. روزهایی که هوا خوب است، همسایه‌ها با بچه‌هایشان در محوطه‌ اطراف بدمینتون بازی می‌کنند و آهنگ گوش می‌دهند.

درخت‌های این محل برای ما یادآور آن خانه‌ پر درختی هستند که از دست دادیم. ولی اگر در منطقه‌ای زندگی کنید که درختان زیادی دارد، خیلی زود می‌فهمید که این درختان مشکلاتی هم به وجود می‌آورند. در پاییز برگ‌هایشان می‌ریزد و چاله‌ها را پر می‌کند و هیچوقت نمی‌توان کاملا مطمئن بود که در برابر طوفان ایمن هستید یا خیر. تابستان امسال یک درخت روی خانه‌ای افتاد و دو پسر بچه را برای چند دقیقه در اتاق‌ خواب حبس کرد. آنها بدون هیچ زخمی از خانه خارج شدند، اما باز هم موقعیت خطرناکی بود.

کف پوش‌هایی با داستان‌های جالب

وقتی با صاحب قبلی خانه در مورد کفپوش‌ها حرف زدیم، مشخص شد که داستان جالبی دارند. صاحب خانه کارمند بانک بوده است، اما در کنار آن هنرمند هم است. او چند سال قبل در دوران سختی از زندگی‌اش، این کفپوش‌ها را طراحی و رنگ‌آمیزی کرده است. او ۲۰ سال در این خانه زندگی کرده، پروژه‌ طراحی کفپوش‌ها باعث آرامش خاطر او شده و اینها برای ما معنای زیادی داشت.

برای همه‌ ما زمان‌هایی وجود داشته که بخواهیم دنیای خود را رنگ کنیم و حالا او می‌درخشید، به تازگی ازدواج کرده و با همسر خود در خانه‌ جدیدشان زندگی می‌کند.

او برای ما روی تخته ‌سیاه یک یادداشت نوشت: «خانه جدید خریدن مبارک. به خانه خوش آمدید.»

ما به او نگفتیم که می‌خواهیم کفپوش‌ها را عوض کنیم. یک دریانورد بازنشسته، روز بعد به خانه آمد تا کار تعویض کفپوش‌ها انجام دهد. او تا آخر همان هفته توانست کار را تمام کند و کفپوش‌های چوبی سفید را نصب کند. خانه‌ کوچکمان بعد از این تغییر بزرگ‌تر به نظر می‌رسید.

هر آنچه را می‌توانید کنترل کنید، کنترل کرده و در مورد بقیه چیزها نگران نباشید

تعدادی از قفسه‌های اتاقی که در گوشه قرار داشت را از جا در آوردم تا آن را به اتاق کار تبدیل کنم. برای هر اتاق، رنگ جدیدی خریدیم. جا حوله‌ای‌های جدید و پنکه سقفی نصب کردیم. اینها چیزهای کوچکی بودند که باعث تغییرات کلی می‌شدند.

چند هفته بعد، تعدادی کارگر برای اسباب‌کشی به کمکمان آمدند. در خانه‌ جدید، میز و صندلی‌ها را چیدیم، وسایل مهم را اول باز کردیم و در جای خود قرار دادیم.

وقتی به عنوان ویراستار ارشد مجله کار می‌کردم، جمله‌ای بود که وقتی ایده‌ها با شکست مواجه می‌شد یا کارها سخت بود، همیشه به کارمندانم می‌گفتم: هر چیزی را که می‌توانید کنترل کنید و نگران بقیه‌ مسائل نباشید.

وقتی که در حال باز کردن کارتن‌های وسائل در خانه‌ جدید بودم، فکر کردم که زیاد با گرین ‌فیلد موافق نیستم؛ اینکه انتخاب یک افسانه است و ما نقشی در آنها نداریم یا انتخاب‌ها محدود هستند. درست است که برای خانه جدید خریدن به اندازه‌ دوستان ثروتمندمان، گزینه‌های زیادی نداشتیم، اما به هر حال گزینه‌هایی داشتیم که ممکن است دیگران آنها را نداشته باشند. وقتی گزینه‌هایمان محدود شد، توانستیم محل‌های مناسبی را که قبلا به آنها توجه نکرده بودیم‌، ببینیم.

آن شب کار بسیار مهمی انجام دادیم. کاری که هر زوجی در خانه‌ جدید خریدن باید انجام دهند. به نزدیکترین پیتزا فروشی منطقه زنگ زدیم و پیتزا سفارش دادیم. بعد آهنگ‌های زیبایی پخش کردیم و آن شب را جشن گرفتیم، در خانه‌ دوست‌داشتنی‌‌ای که آخرین انتخابمان بود، اما به اولین انتخابمان تبدیل شد.