با خروج از منطقه امن خود برای پیش بردن یک کار جدید یا یکی از رویاهای خود، مردم با تاکید به شما می‌گویند که باید از مسیر پیش روی خود لذت ببرید، همه چیز در نتیجه‌ای که در آخر می‌گیرید، خلاصه نمی‌شود و در غیر این صورت همیشه باید به دنبال رضایتی باشید که هیچوقت به آن نخواهید رسید. لذت مربوط به این کار در نتیجه و آخر کار نیست، بلکه در مسیر انجام آن است! مردم چنین چیزهایی می‌گویند …

این متن از زبان Isa Adney نوشته شده است. او نویسنده و به عنوان ۱۰۰ فرد برتری که دنیا را به جلو می‌برند، مجری برنامه تلویزیونی به نام مجله خوب Good Magazine است. او در حال حاضر روی کتابی درباره رسیدن به رویاها کار می‌کند.

من لحظاتی را که مسیر باعث لذت و خوشحالی‌ام بوده است را تجربه کرده‌ام. عقیده دارم که این موضوع واقعا وجود دارد. اما آن بخشی که مسیر انجام کار کاملا وحشتناک به نظر می‌رسد، چه می‌شود؟ زمانی که هرچه تلاش می‌کنید تا به نتیجه‌ دلخواهتان برسید اما موفق نمی‌شوید، اینجا است که مسیر، ناخوشایند می‌شود: زمانی که آنچه زمانی با شادی و لذت در حال انجام آن بوده‌اید، حال باعث آزار شما شده، وقتی این موضوع باعث می‌شود بیش از همیشه در مورد خودتان دچار شک و تردید شوید و زمانی که آشفتگی یک تلاش خلاقانه بیش از حد است.

من اخیرا در مورد این موضوع در کتابی که در حال نوشتن آن هستم، مطالبی عنوان کرده‌ام. در این کتاب، من با ۱۲۰نفر از افرادی که رویایی داشته‌اند و به آن رسیده‌اند، مصاحبه کرده‌ام.

راهنمای خروج از منطقه امن ذهنی

دیگر نمی‌خواهم این کتاب را بنویسم. کائنات آیا صدای من را می‌شنوید؟ دیگر نمی‌خواهم این کتاب را بنویسم!!! و هنوز اینجا هستم و آن را می‌نویسم. بیشتر آن بخاطر افرادی است که مهربانانه از من می‌پرسند، کار نوشتن کتابم چطور پیش می‌رود؛ همه‌ آن افرادی که آرزو می‌کنم کاش در مورد رویایم چیزی به آنها نگفته بودم، چرا که اکنون احساس حماقت می‌کنم.

اولین توصیه در مورد رویاهایتان: رویاهایتان را به هیچکس نگویید. هرگز این کار را نکنید! چون افراد در مورد آن هیجان‌زده می‌شوند. صحبت کردن در مورد رویاها باعث می‌شود نیرو و انرژی و پتانسیلی برای ایجاد چیزی جدید ایجاد شود و مردم به چنین چیزی علاقه‌مند می‌شوند، به ویژه اگر شما را دوست داشته باشند و شکست شما باعث خوشحالی آنها نشود. عجیب است، افرادی وجود دارند که خواهان موفقیت شما هستند؛ باورنکردنی است، اما حقیقت دارد. پس رویاهایتان را در منطقه امن خود نگه دارید.

اما در بعضی موارد از اینکه به افرادی در مورد رویایم در مورد نوشتن این کتاب گفتم، احساس پشیمانی می‌کنم، چرا که هر وقت که آنها با نهایت عشق و حمایت در مورد آن می‌پرسند، دوست دارم به چاله‌ای درون زمین فرو بروم و بمیرم و آرزو می‌کنم که ای کاش از اول چنین کاری را شروع نکرده بودم. با خودم می‌گویم چرا یک مسیر نرمال و آسان انتخاب نکردم، راهی که دیگران در مورد آن کنجکاو نیستند، چرا که خسته‌کننده است. دلم می‌خواهد خسته‌کننده و حوصله سر بر باشم.

تعداد دفعاتی که خواسته‌ام بیخیال رویایم شوم، واقعا شگفت‌زده‌ام می‌کند. طی دو سال گذشته برای شغل‌های زیادی درخواست کار داده‌ام و بعضی از آنها من را رد کرده‌اند. بعضی از آنها را خودم رد کردم، چرا که تشخیص دادم که شغل مناسب من نیستند و هنوز صدایی که من را به نوشتن کتاب تشویق می‌کرد، قوی‌تر از صدای این شغل‌ها بود. ولی من به دنبال یافتن دلیلی برای اثبات حقانیت خود برای نویسندگی بودم، به این دلیل که جایی در طول مسیرنوشتن کتاب به نظرم احمقانه رسید و احساس کردم برای نوشتن یک کتاب احمق هستم.

احساس کردم یک فرد بی‌مسئولیت هستم و این حس یکی از ناخوشایندترین حس‌ها است.

وقتی می‌بینید که رویایتان، عملی به نظر نمی‌رسد و شما یک فرد کاملا عملگرا هستید، چطور آن را ادامه می‌دهید؟ من یک رویاپرداز عملگرا هستم و تلفیق هر دوی اینها، من را از پا در می‌آورد. من سعی می‌کنم که در این زمینه تعادل ایجاد کنم، اما این کار سخت‌تر از چیزی است که همیشه تصور کرده‌ام.

چگونگی خروج از منطقه امن

تمام این مدت را با این فکر هدر دادم که به جای اینکه اینجا بنشینم و فقط بنویسم، باید یک کار عملی انجام دهم. مردم می‌گویند خودت را باور کن. بله این درست است، اما با تجربه‌ای که دارم می‌دانم که این کار ساده‌ای نیست. و در نهایت آنقدر شجاع هستم که این موضوع را قبول کنم.

نشستن در صندلی و خود را باور کردن چیزی نیست که بتوانید هر روز انجامش دهید، به ویژه وقتی هنوز در مورد توانایی، استعداد و ارزش‌های خود سوال‌هایی دارید و دچار شک هستید. شک داشتن به خود رفتار زشتی است. لین مانوئل میراندا، نویسنده‌ نمایش موزیکال همیلتون می‌گوید شک داشتن به خود مانند سوخت موشک است، اگر به درستی از آن استفاده نکنید، می‌تواند شما را نابود کند.

اغلب اوقات احساس می‌کنم این نیرو در حال نابود کردن من است. سپس بخش‌هایی از آهنگی که توسط ویل هاگ و اریک پاسلی نوشته شده در گوشم طنین‌انداز می‌شود: به رویاپردازی ادامه دهید، حتی اگر قلبتان را می‌شکند.

اما چرا؟؟ چرا باید به رویاپردازی ادامه دهم، حتی وقتی قلبم را به هر شکل ممکن می‌شکند، به روش‌هایی که حتی فکرش را هم نمی‌کردم، به روش‌هایی که اگر در این راه قدم بر نداشته بودم، هرگز امکان نداشت که اتفاق بیفتد و هرگز ناراحت نمی‌شدم.

به دنبال رویاهایتان بروید! به خودتان اعتماد داشته باشید! خروج از منطقه امن را تبدیل به اولویت کنید! همیشه این جملات را به ما می‌گویند، طوری که انگار شوخی است و گفتن این جملات معجزه می‌کند. از مسیر لذت ببرید! مسیر بهترین بخش زندگی شما است!

انگار که دنبال کردن رویاها هرگز قلبمان را نخواهد شکست، هرگز ناراحتمان نمی‌کند. انگار که مسیر این سفر شامل هزاران راه پر پیچ و خم نیست، پر از روزها و شب‌هایی که ممکن است در صحرا و جنگل گیر بیفتید بدون اینکه حتی نقشه‌ای داشته باشید تا بتوانید از آنجا خارج شوید.

یا شاید این سفر برای بعضی افراد تماما شادی‌بخش است و راه هموار است. نمی‌دانم …

نمی‌دانم … نمی‌دانم … نمی‌دانم … نمی‌دانم …

آیا می‌دانید بدترین احساسی که در مورد یک راه می‌توان داشت، چیست؟ بله درست است: احساس ابهام، ندانستن و مطمئن نبودن.

تا تقریبا دو سال پیش، فقط کارهایی را انجام می‌دادم که نسبت به نتیجه آنها مطمئن بودم. یک برنامه روشن و مشخص و یک طرح کاری داشتم که دقیقا به من می‌گفت لازم است چه کاری انجام دهم: کی حاضر شوم، لازم است وقتم را صرف انجام چه کاری کنم تا امتیاز الف یا حقوق مناسبی بگیرم.

و در چند سال اخیر وارد محیطی شده‌ام که هیچ برنامه‌ای وجود ندارد، هیچ ضرب‌العجلی برای انجام کارها وجود ندارد، رییسی وجود ندارد، حرفی از امتیاز یا حقوق بالا نیز وجود ندارد. زمان‌هایی وجود دارد که می‌توان آزادی و هیجان را احساس کرد. سال اول بسیار هیجان‌انگیز و فوق‌العاده بود. مسیر، یک مسیر حماسی بود!

ولی سال دوم، فریبنده، ناهموار، نامطمئن و پر از نمی‌دانم‌ها بود. سال دوم باعث اشتیاقم به برنامه، رییس، امتیاز بالا و یک حقوق ثابت شد.

وقتی به انتهای یک مسیر مشخص برسید، نگاه کردن به گذشته و شکرگزاری در مورد انتخاب‌های اشتباه و ریسک‌هایی که پذیرفته‌ایم تا به نتایج فعلی برسیم، آسان به نظر می‌رسد. اما زمانی که در دام افتاده‌اید، اوضاع بهم ریخته است، هیچکس در دسترستان نیست تا به شما کمک کند و احساس می‌کنید که از اول نباید وارد این راه ناشناخته می‌شدید، چه می‌کنید؟

وقتی در لحظه‌ای قرار دارید که احساس می‌کنید در میان راه گم شده‌اید و نمی‌دانید که آیا همه این مشکلات ارزشش را دارد یا خیر؟ اما بدترین طرز فکر این است: اگر رفتن در این مسیر از همان اول ایده بدی بوده چه؟ واقعیت این است که تا انتهای این مسیر شما جواب این سوال را نمی‌دانید.

خروج از منطقه امن چگونه ممکن است

تمام چیزی که می‌توانیم آرزو کنیم اتفاق بیفتد این است که توانایی مقابله با حس بدی که از ندانستن‌ها در طول مسیر وجود دارد را داشته باشیم. یک قدرت فوق‌العاده که کمک می‌کند اگر اولین حرکت نتیجه ندهد، حرکت بعدی به گونه‌ای که دلخواه‌مان است، انجام پذیرد. من هنوز به این قدرت دست نیافته‌ام و در مورد این موضوع مطمئن هستم.

اما در حال تلاش برای رسیدن به آن هستم.

این جمله را خط می‌زنم.

این موضوع به من القا شده است.

من کل این مسیر را در حال فریاد زدن و اشک ریختن بوده‌ام. این چیز جالبی نیست. اگر بگویم این مسیر را با لذت و سپاسگزاری طی کرده‌ام نیز دروغ گفته‌ام. من تمام راه را شکست خورده‌ام.

خیلی سخت است که روی چیزی سرمایه‌گذاری کنی که در چشم‌انداز آینده آن، جریحه‌دار شدن قلبتان، شرمندگی و خجالت را بخاطر به انجام نرسیدن آن ببینید؛ با خودتان فکر می‌کنید حتی اگر برگردید و از نو شروع کنید، این احساسات بیشتر هم می‌شوند.

و وقتی می‌فهمید که حتی اگر به عقب برگردید و هیجان شروع کار را داشته باشید، باز هم ممکن است اشتباه کنید. شاید این موضوع، نکته مهم در به عقب برنگشتن باشد. نقطه‌ای که حتی به یاد نمی‌آورید راه برگشت به جایی که از آن کار را شروع کرده بودید، کجا بوده است.

شاید هم این موضوع، چیز خوبی باشد. تمام آن چیزی که من آرزویش را دارم این است که راهی که شروع کرده‌ام، به جای جالبی برسد. جالب بودن موضوع مهمی است. چون می‌توانم بگویم که: خسته‌کننده نیستم!

این واقعا تنها چیزی است که باعث می‌شود در همین لحظه به راهم ادامه دهم؛ تنها چیزی که باعث می‌شود به پیشنهادها و جایگزین‌های دیگر جواب منفی دهم و به نوشتن این کتاب که هنوز نامشخص است، ادامه دهم. هر چیز دیگری در مقایسه با چالش‌ها خسته‌کننده به نظر می‌رسد. آشفتگی دردناک است، اما خسته‌کننده و حوصله سر بر نیست.

پس من در حال ادامه دادن چیزهای جالب هستم. من در حال خروج از منطقه امن خود هستم، حتی اگر باعث شود قلبم بشکند و احساس ناراحتی کنم.

بخش پایانی: در یک صندلی قرمز در کتاب فروشی نویسندگان نشسته‌ام. همین الان سطرهای پایانی این مقاله را نوشتم و همزمان بخش‌هایی از یک آهنگ در سرم تکرار می‌شود که می‌گوید: نمی‌دانم به کجا می‌روی و نمی‌دانم چرا می‌روی، ولی به حرف قلبت گوش کن … خروج از منطقه امن … خروج از منطقه امن خود، ارزشمند است …

توجه کردم که هیچ کجای این آهنگ نمی‌گوید که قلبت باید کامل باشد تا به حرفش گوش کنی. شاید گاهی اوقات یک قلب شکسته نیز کارش را درست انجام دهد. شاید همیشه خروج از منطقه امن، قلب شما را نشکند.